|
اتفاقها هميشه مي افتند.... گاهي ما انتظار افتادنشان را داريم. گاهي انتظار افتادنشان را نداريم. اما حقيقت اينست كه اتفاقها چه خوب و چه بد...كاري با انتظارات و توقعات ما ندارند. نمي توانيم جلوي افتادنشان را بگيريم... و نمي توانيم انها را به نفع خودمان عوض كنيم... حتي نمي توانيم افتادنشان را به تاخير بيندازيم. درست مثل زماني كه سيبي را به هوا پرتاب ميكنيم ... و انتظار نداريم پرتقال فرود بيايد... و يا فرود امدنش يك شبانه روز به تاخير بيفتد... تنها كاري كه مي توان كرد اين است كه.... از ابتدا سيبي را به هوا پرتاب نكنيم!
هيچ ميداني چند وقت است كه داغ يك درد عظيم افتاده بر دلم و ريشه ميسوزاند.... ميداني چند وقت است عقربه هاي زمان افتاده اند روي هم ... و ثابت...و حرفشان يكيست. ميداني چند وقت است ديوار كشيده ام دورم كه مبادا به ذهنم خطور كني... دستانم سردند و رويم زرد. شرمنده ام. من پاي امدن تا اخر را ندارم. همين جاها. همين اواسط شكست مي خواهم زانو بزنم روي زمين. ميدانم...به همين زوديها شمشيرهايت را از نيام مي كشي و سر از تن موهوماتم جدا ميكني. پايان بدي هم نمي شود... مرگ از انتظار مرگ شيرين تر است. در نهايت من به چيز ديگري منتهي نخواهم شد.
من از حرکت مشکوک گل های قالی می ترسم... و عجیب دلم تنگ شده برای اینکه کسی... مرا وقتی خوابم بغل کند و از جاذبه ی همیشگی زمین برهاند. می ترسم وسوسه ای بیاید و تمام خوابهای مرا بدزدد. کاش باران بیاید و همه ی تردید های مرا بشوید.
گاهی انقدر خسته ای که خوابت نمی برد. و گاهی خوابت نمی برد از خوشحالی. بیچاره خواب وقتی که بی نهایت خسته ای و خوشحال. انقدر خوشحال که از پارک لاله تا چهارراه فلسطین را نفهمی کی امدی. و انقدر خسته که انگار از پارک لاله تا چهارراه فلسطین را پیاده امدی. گاهی فکر می کنم کاش بعضی وقتها بی انکه بخواهیم چشمهایمان همه ی حرفهایمان را می زدند. و گاهی فکر می کنم خاصیت زبانی که حرفهایم را نمی زند چیست؟ کسی نمی داند قصه ی انهدام ادمها توسط خودشان کی کلید خورد؟ کسی نمی داند کسی که قوای جسمانی کافی برای جنگیدن با سرنوشت ندارد چه باید کند؟ شکایت نامه ها را پس می گیرم. بگذارید اعتراف کنم...خلسه ی خوبیست.
خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم. بلند بلند و از ته دل. اگر حوصله ی خندیدن دارید وقت دارید... اگر دلیل ندارید... پیشنهاد می کنم برید این تئاتر رو ببینید. و به شما قول می دم توی این تئاتر بازیگر برای خنداندن شما لبریز از حماقت نمی شود. و شما به لودگی انها نمی خندید. همه چیز تا جایی که بتواند رئال است. به نظر من که کار خوبی بود. اگر شبی از شبهای تهران مسافری... خانه ی تئاتر. فروردین و اردیبهشت ۸۹ ساعت ۳۰/۱۸
سلام. یادتونه می گفتم برای ارزو های مرده ام فاتحه می خونم. امروز هم تشییع جنازه بودم. و هیچ جا به اندازه ی لابراتوار دانشگاه دوست داشتنی نبود. ... می خوام دوران نقاحت رو سکوت کنم. می ترسم بنویسم. می ترسم چیزایی رو که نباید بنویسم. مهم ترین تجربه ی کسب شده در این مدت: +زندگیتان را کنید...و گرنه زندگیتان شما را می کند
من دچار ارامش فصلی شده ام. لوامه و عماره و مطمئنه ام با هم در گیرند... و همه ی پیش بینی هایم فقط به اندازه ی یک هجای صامت واقعیست.... من و همه ی روزگارم در برابر منطق رد صلاحیت شده ایم
من به سکوت معتقدم... به توهم و تصور من به انتظار معتقدم ... من به انقلاب نگاه.. و حجم سنگین زمان معتقدم
خاطره ی خوابهای من با اولین اشعه های خورشید بخار می شوند. و از تمام رویا های دیشب فقط حرم یک نگاه می ماند. یک بعد از ظهر پنجره ی اتاق را گل می گیرم. تا اشعه های بی رحم خورشید از پلکهایم به خوابهایم نفوذ نکنند... تا خوابهایم بخار نشوند. .................................................................................... من به خوابهایم دلخوشم..... تنها جایی که مهربانی..... .................................................................................... سال نو سال خوبی باشه براتون.
من باز هم خسته ام. تمام احساسم درد می کند. چشمهایم به اندازه ی تمام لحظات انتظارشان می سوزند. لبهای بوسه ام خشک شده اند. و دستهای اغوشم را زمان به هم بسته است. ذوق کورمال کورمال راه خروج قلبم را جستجو می کند. و عشق درمتروکه ی مغزم به دنبال معنی اش می گردد. کاری از دستم بر نمی اید... دستم دستم نمی رسد. دستم از همه ی خواسته هایم کوتاه است. خواسته هایم... خواسته ام... خواستنی ام... تنها خواسته ام. های تنها خواسته ام ....صدایم را بشنو...من خسته ام.
|
About
مهر 1389 مرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
LeGeNdS Of ThE FaLL |