تبليغاتX
قلم لال






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


قلم لال

اتفاقها هميشه مي افتند....

گاهي ما انتظار افتادنشان را داريم.

گاهي انتظار افتادنشان را نداريم.

اما حقيقت اينست كه اتفاقها چه خوب و چه بد...كاري با انتظارات و توقعات ما ندارند.

نمي توانيم جلوي افتادنشان را بگيريم...

و نمي توانيم انها را به نفع خودمان عوض كنيم...

حتي نمي توانيم افتادنشان را به تاخير بيندازيم.

درست مثل زماني كه سيبي را به هوا پرتاب ميكنيم ...

و انتظار نداريم پرتقال فرود بيايد...

و يا فرود امدنش يك شبانه روز به تاخير بيفتد...

تنها كاري كه مي توان كرد اين است كه....

از ابتدا سيبي را به هوا پرتاب نكنيم!

+نوشته شده در جمعه 1389/08/28ساعت1توسط من از قبیله ی مجنون | |

هيچ ميداني چند وقت است كه داغ يك درد عظيم افتاده بر دلم و ريشه ميسوزاند....

ميداني چند وقت است عقربه هاي زمان افتاده اند روي هم ... و ثابت...و حرفشان يكيست.

ميداني چند وقت است ديوار كشيده ام دورم كه مبادا به ذهنم خطور كني...

دستانم سردند و رويم زرد.

شرمنده ام.

من پاي امدن تا اخر را ندارم.

همين جاها.

همين اواسط شكست مي خواهم زانو بزنم روي زمين.

ميدانم...به همين زوديها شمشيرهايت را از نيام مي كشي و سر از تن موهوماتم جدا ميكني.

پايان بدي هم نمي شود...

مرگ از انتظار مرگ شيرين تر است.

در نهايت من به چيز ديگري منتهي نخواهم شد.

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/01ساعت1توسط من از قبیله ی مجنون | |

من از حرکت مشکوک گل های قالی می ترسم...

و عجیب دلم تنگ شده برای اینکه کسی...

مرا وقتی خوابم بغل کند و از جاذبه ی همیشگی زمین برهاند.

می ترسم وسوسه ای بیاید و تمام خوابهای مرا بدزدد.

کاش باران بیاید و همه ی تردید های مرا بشوید.

+نوشته شده در دوشنبه 1389/05/11ساعت2توسط من از قبیله ی مجنون | |

گاهی انقدر خسته ای که خوابت نمی برد.

و گاهی خوابت نمی برد از خوشحالی.

بیچاره خواب وقتی که بی نهایت خسته ای و خوشحال.

انقدر خوشحال که از پارک لاله تا چهارراه فلسطین را نفهمی کی امدی.

و انقدر خسته که انگار از پارک لاله تا چهارراه فلسطین را پیاده امدی.

گاهی فکر می کنم کاش بعضی وقتها بی انکه بخواهیم چشمهایمان همه ی حرفهایمان را می زدند.

و گاهی فکر می کنم خاصیت زبانی که حرفهایم را نمی زند چیست؟

کسی نمی داند قصه ی انهدام ادمها توسط خودشان کی کلید خورد؟

کسی نمی داند کسی که قوای جسمانی کافی برای جنگیدن با سرنوشت ندارد چه باید کند؟

شکایت نامه ها را پس می گیرم.

بگذارید اعتراف کنم...خلسه ی خوبیست.

+نوشته شده در سه شنبه 1389/05/05ساعت5توسط من از قبیله ی مجنون | |

خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم.

بلند بلند و از ته دل.

اگر حوصله ی خندیدن دارید وقت دارید...

اگر دلیل ندارید...

پیشنهاد می کنم برید این تئاتر رو ببینید.

و به شما قول می دم توی این تئاتر بازیگر برای خنداندن شما لبریز از حماقت نمی شود.

و شما به لودگی انها نمی خندید.

همه چیز تا جایی که بتواند رئال است.

به نظر من که کار خوبی بود.

اگر شبی از شبهای تهران مسافری...

خانه ی تئاتر.

فروردین و اردیبهشت ۸۹

ساعت ۳۰/۱۸ 

+نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت11توسط من از قبیله ی مجنون | |

سلام.

یادتونه می گفتم برای ارزو های مرده ام فاتحه می خونم.

امروز هم تشییع جنازه بودم.

و هیچ جا به اندازه ی لابراتوار دانشگاه دوست داشتنی نبود.

...

می خوام دوران نقاحت رو سکوت کنم.

می ترسم بنویسم.

می ترسم چیزایی رو که نباید بنویسم.

مهم ترین تجربه ی کسب شده در این مدت:

+زندگیتان را کنید...و گرنه زندگیتان شما را می کند

+نوشته شده در یکشنبه 1389/02/12ساعت0توسط من از قبیله ی مجنون | |

من دچار ارامش فصلی شده ام.

لوامه و عماره و مطمئنه ام با هم در گیرند...

و همه ی پیش بینی هایم فقط به اندازه ی یک هجای صامت واقعیست....

من و همه ی روزگارم در برابر منطق رد صلاحیت شده ایم

+نوشته شده در دوشنبه 1389/02/06ساعت11توسط من از قبیله ی مجنون | |

من به سکوت معتقدم...

به توهم و تصور

من به انتظار معتقدم

...

من به انقلاب نگاه..

و حجم سنگین زمان معتقدم

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/01/12ساعت0توسط من از قبیله ی مجنون | |

خاطره ی خوابهای من با اولین اشعه های خورشید بخار می شوند.

و از تمام رویا های دیشب فقط حرم یک نگاه می ماند.

یک بعد از ظهر پنجره ی اتاق را گل می گیرم.

تا اشعه های بی رحم خورشید از پلکهایم به خوابهایم نفوذ نکنند...

تا خوابهایم بخار نشوند.

....................................................................................

من به خوابهایم دلخوشم.....

تنها جایی که مهربانی.....

....................................................................................

سال نو سال خوبی باشه براتون.

+نوشته شده در سه شنبه 1389/01/03ساعت0توسط من از قبیله ی مجنون | |

من باز هم خسته ام.

تمام احساسم درد می کند.

چشمهایم به اندازه ی تمام لحظات انتظارشان می سوزند.

لبهای بوسه ام خشک شده اند.

و دستهای اغوشم را زمان به هم بسته است.

ذوق کورمال کورمال راه خروج قلبم را جستجو می کند.

و عشق درمتروکه ی مغزم به دنبال معنی اش می گردد.

کاری از دستم بر نمی اید...

دستم

دستم نمی رسد.

دستم از همه ی خواسته هایم کوتاه است.

خواسته هایم...

خواسته ام...

خواستنی ام...

تنها خواسته ام.

های تنها خواسته ام ....صدایم را بشنو...من خسته ام.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/12/11ساعت22توسط من از قبیله ی مجنون | |